رفتی و دلم مانده در اوج پریشانی / این قصه به سر آمد میمیرم و می دانی ندارم از تو شکوه ای اگرچه در آتشم نشاندی / به خاطرم نشسته ای ولی چرا رفتی و نماندی
رفتی و دلم مانده در اوج پریشانی این قصه به سر آمد میمیرم و می دانی ندارم از تو شکوه ای اگرچه در آتشم نشاندی به خاطرم نشسته ای ولی چرا رفتی و نماندی مرا رها مکن چنین به دست غم آشنای دیرین ز بعد آنکه نغمه ها به گوش دل عاشقانه خواندی